محمد غازي ملطيوي
55
روضة العقول ( فارسى )
ادنى نبوت و اندك كبوت مخالصت به الغا كشيد و حقّ صحبت به ادحاض انجاميد . ملك فرمود كه : در مضمار آن داستان استنان نماى تا فوايد آن خواطر را از غباوت غفلت و غوايت رذالت دور گرداند . حكايت ملكزاده گفت : از ارباب الباب چنان شنيدم كه بطى به كنار رودى خانه داشت و روباهى در جوار او بود با دهاى تمام و فطنتى بغايت . متحلّى به وفور حذاقت و موشّح به يمن رشاقت . حوادث روزگار او را از غشّ غفول در بوتهء تجارب پاك گردانيده و صوادم دهر او را صيقل تهذّب داده . به عارضهاى ابتلا يافته بود كه آن را داء الثّعلب خوانند . و از آن مشقّت و دنف مهزول و از ولايت طرب معزول شده بود . بر عادت به حكم عيادت كشفى پيش او آمد . او را چنان رهين دنف و قرين تلف ديد ؛ از او پرسيد كه چرا در ادواى نفس نفيس تقصير مىفرمايى و در معالجت عرض عزيز تهاون مىكنى ؟ روباه شرح علّت با وى گفت . كشف جواب داد كه اين عارضه را جگر بط مفيد باشد . در تحصيل آن سعى فرماى تا خواطر احبّا و ضماير اوليا كه از اين عارضهء تو رهين ارتعاص و قرين التحاصاند ، از رايحهء راحت تو شفا يابند . شعر إذا سلمت فكلّ النّاس قد سلموا . روباه از آن متفكّر شد و با خود گفت : جگر بط از كجا ميسّر گردد ! مگر در خديعت [ b 22 ] همسايه استبداد نمايم . باشد كه از سر حمق به خرافات من مغتر شود و دمدمهء دروغ من عقل او را از ساحل يقظت به لجّهء غفلت اندازد . بعد از آن از او مآرب به نجاز و مطلوب به نجاح توان رسانيد . در حال نهضت نمود ؛ ظاهر به لطف منوّر و باطن از خبث مكدّر . آمد و بط را گفت : كمال حسن و شمول عفّت نزد اراذل مفيد نيست ، و غايت